خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان
کلیات سعدی — غزلیات
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانانکاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
بر عقل من بخندی گر در غمش بگریمکاین کارهای مشکل افتد بکاردانان
دلداده را ملامت گفتن چه سود داردمیباید این نصیحت کردن بدلستانان
دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوشرَوتا دامنت نگیرد دست خدایخوانان
من ترک مهر اینان در خود نمیشناسمبگذار تا بیاید بر من جفای آنان
روشنروان عاشق از تیره شب ننالدداند که روز گردد روزی شب شبانان
باور مکن که من دست از دامنت بدارمشمشیر نگسلاند پیوند مهربانان
چشم از تو برنگیرم ور میکشد رقیبممشتاق گل بسازد با خوی باغبانان
من اختیار خود را تسلیم عشق کردمهمچون زمام اُشتر بر دست ساربانان
شکرفروش مصری حال مگس چه دانداین دست شوق بر سر وان آستین فشانان
شاید که آستینت بر سر زنند سعدیتا چون مگس نگردی گرد شکردهانان