خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتن

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

خلاف دوستی کردن بترک دوستان گفتننبایستی نمود اینروی و دیکر

گدائی پادشاهی را بشوخی دوست میداردنه بی او میتوان بودن نه با او میتوان گفتن

هزارم درد میباشد که میگویم نهاندارملبم با هم نمی‌آید چو غنچه روز بشکفتن

ز دستم بر نمی‌خیزد که انصاف از تو بستانمروا داری گناه خویش وآنگه بر من آشفتن

که می‌گوید ببالای تو ماند سرو بستانیبیاور در چمن سروی که بتواند چنین رفتن

چنانت دوست میدارم که وصلم دل نمیخواهدکمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن

مراد خسرو از شیرین کناری بود و آغوشیمحبت کار فرهادست و کوه بیستون سفتن

نصیحت گفتن آسانست سرگردان عاشق راولیکن با که میگوئی که نتواند پذیرفتن

شکایت پیش ازین حالت بنزدیکان و غمخوارانز دست خواب میکردم کنون از دست ناخفتن

گر از شمشیر برگردی نه عالی همتی سعدیتو کز نیشی بیازردی نخواهی انگبین رفتن