خوشا و خرما وقت حبیبان
کلیات سعدی — غزلیات
خوشا و خرّما وقت حبیبانببوی صبح و بانگ عندلیبان
خوش آنساعت نشیند دوست با دوستکه ساکن گردد آشوب رقیبان
دو تن در جامهٔ چون پسته در پوستبرآورده دو سر از یک گریبان
سزای دشمنان این بس که بینندحبیبان روی در روی حبیبان
نصیب از عمر دنیا نقد وقتستمباش ای هوشمند از بی نصیبان
چو دانی کز تو چوپانی نیایدرها کن گوسفندان را بذیبان
من این رندان و مستان دوست دارمخلاف پارسایان و خطیبان
بهل تا در حق من هر چه خواهندبگویند آشنایان و غریبان
لب شیرین لبان را خصلتی هستکه غارت میکند هوش لبیبان
نشستم با جوانمردان اوباشبشستم هر چه خواندم بر ادیبان
که میداند دوای درد سعدی؟که رنجورند ازین علت طبیبان