دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

دانی چگفت مرا آن بلبل سحری؟تو خود چه آدمیی کز عشق بیخبری

اشتر بشعر عرب در حالتست و طربگر ذوق نیست ترا کژطبع جانوری

من هرگز از تو نظر با خویشتن نکنمبیننده تن ندهد هرگز ببی‌بصری

از بسکه در نظرم خوب آمدی صنماهرجا که مینگرم گوئی که در نظری

دیگر نگه نکنم بالای سرو چمندیگر صفت نکنم رفتار کبک دری

کبک اینچنین نرود سرو اینچنین نچمدطاووس را نرسد پیش تو جلوه گری

هرگه که میگذری من در تو مینگرمکز حسن قامت خود با کس نمینگری

از بس که فتنه شوم بر رفتنت نه عجببر خویشتن تو ز ما صدبار فتنه‌تری

باری بحکم کرم بر حال ما بنگرکافتد که بار دگر بر خاک ما گذری

سعدی بجور و جفا مهر از تو برنکندمن خاک پای توام ور خون من بخوری