دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیست

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیستخصم را پای گریز از سر میدان تو نیست

تا سر زلف پریشان تو در جمع آمدهیچ مجموع ندانم که پریشان تو نیست

در تو حیرانم و اوصاف معانی که تراستواندران کس که بصر دارد و حیران تو نیست

آن چه عیبست که در صورت زیبای تو هست؟وان چه سحرست که در غمزهٔ فتان تو نیست؟

آب حیوان نتوان گفت که در عالم هستگر چنانست که در چاه زنخدان تو نیست

از خدا آمدهٔ آیت رحمت بر خلقوان کدام آیت لطفست که در شان تو نیست؟

گر ترا هست شکیب از من و امکان فراغبوصالت که مرا طاقت هجران تو نیست

تو کجا نالی ازین خار که در پای منست؟یا چه غم داری ازین درد که بر جانتو نیست؟

دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیبعاجز آمد که مرا چارهٔ درمان تو نیست

آخر ای کعبهٔ مقصود کجا افتادیکه خود از هیچ طرف حدّ بیابان تو نیست؟

گر برانی چکند بنده که فرمان نبردور بخوانی عجب از غایت احسان تو نیست

سعدی از بند تو هرگز بدرآید هیهاتبلکه حیفست بر آنکس که بزندان تو نیست