دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
کلیات سعدی — غزلیات
دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرتتا چو خورشید نبینند بهر بام و درت
جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویشگر در آئینه ببینی برود دل ز برت
جای خندست سخن گفتن شیرین پیشتکاب شیرین چو بخندی برود از شکرت
راه آه سحر از شوق نمییارم دادتا نباید که بشوراند خواب سحرت
هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تراهیچ مشاطه نیاراید ازین خوبترت
بارها گفتهام این روی بهر کس منمایتا تأمّل نکند دیدهٔ هر بی بصرت
بازگویم نه که این صورت و معنی که تراستنتواند که ببیند مگر اهل نظرت
راه صد دشمنم از بهر تو میباید دادتا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت
آنچنان سخت نیاید سر من گر برودنازنینا که پریشانی موئی ز سرت
غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدیزحمت خویش نمیخواهد بر رهگذرت