دوش بی روی تو آتش به سرم بر می‌شد

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

دوش بیروی تو آتش بسرم بر میشدو آبی از دیده میامد که زمین تر میشد

تا بافسوس بپایان نرود عمر عزیزهمه شب ذکر تو میرفت و مکرر میشد

چون شب آمد همه را دیده بیارامد و منگفتی اندر بن مویم سر نشتر میشد

آن نه می بود که دور از نظرت میخوردمخون دل بود که از دیده بساغر میشد

از خیال تو بهر سو که نظر میکردمپیش چشمم در و دیوار مصوّر میشد

چشم مجنون چو بخفتی همه لیلی دیدیمدّعی بود اگرش خواب میسر میشد

هوش میآمد و میرفت و، نه دیدار ترامی‌بدیدم، نه خیالم ز برابر میشد

گاه چون عود بر آتش دل تنگم میسوختگاه چون مجمره‌ام دود بسر بر میشد

گوئی آن صبح کجا رفت که شبهای دگرنفسی میزد و آفاق منوّر میشد

سعدیا عقد ثریا مگر امشب بگسیختور نه هر شب بگریبان افق بر میشد