ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

ز دستم بر نمیخیزد که یکدم بیتو بنشینمبجز رویت نمیخواهم که روی هیچکس بینم

من اول روز دانستم که با شیرین درافتادمکه چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم

ترا من دوست میدارم خلاف هر که در عالماگر طعنه‌ست در عقلم اگر رخنه‌ست در دینم

و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازمکه بی‌شمشیر خود کشتی بساعدهای سیمینم

برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمدکه بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم

ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردمکنون امید بخشایش همیدارم که مسکینم

دلی چون شمع میباید که بر جانم ببخشایدکه جز وی کس نمی‌بینم که میسوزد ببالینم

تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمیآیدروا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم

رقیب انگشت میخاید که سعدی چشم بر هم نهمترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینم