سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابیچه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

بچه دیر ماندی ایصبح که جان من برآمد؟بزه کردی و نکردند مؤذّنان صوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواندهمه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم؟که بروی دوست ماند که برافکند نقابی

سرم از خدای خواهد که بپایش اندر افتدکه در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی

دل من نه مرد آنست که با غمش برآیدمگسی کجا تواند که بیفکند عقابی؟

نه چنان گناهکارم که بدشمنم سپاریتو بدست خویش فرمای اگرم کنی عذابی

دل همچو سنگت ایدوست بآب چشم سعدیعجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی

برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کنکه هزار بار گفتی و نیامدت جوابی