سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید
کلیات سعدی — غزلیات
سرمست اگر درآئی عالم بهم برآیدخاک وجود ما را گرد از عدم برآید
گر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتدخلوتنشین جانرا آه از حرم برآید
گلدستهٔ امیدی بر جان عاشقان نهتا رهروان غم را خار از قدم برآید
گفتی بکام روزی با تو دمی برآرمآن کام برنیامد ترسم که دم برآید
عاشق بگشتم ار چه دانسته بودم اوّلکز تخم عشقبازی شاخ ندم برآید
گویند دوستانم سودا و ناله تا کیسودا ز عشق خیزد ناله ز غم برآید
دل رفت و صبر و دانش ما ماندهایم و جانیور زانکه غم غم تست آن نیز هم برآید
هر دم ز سوز عشقت سعدی چنان بنالدکز شعر سوزناکش دود از قلم برآید
سعدی ز سوز سینه هر دم چنین بنالدکز سوز نالهٔ او دود از قلم برآید