شاید این طلعت میمون که به فالش دارند
کلیات سعدی — غزلیات
شاید این طلعت میمون که بفالش دارنددر دل اندیشه و در دیده خیالش دارند
که در آفاق چنین روی دگر نتوان دیدیا مگر آینه در پیش جمالش دارند
عجب از دام غمش گر بجهد مرغ دلیاینهمه میل که با دانهٔ خالش دارند
نازنینی که سر اندر قدمش باید باختنه حریفی که توقع بوصالش دارند
غالب آنست که مرغی چو بدامی افتادتا بجائی نرود بی پر و بالش دارند
عشق لیلی نه باندازهٔ هر مجنونیستمگر آنانکه سر ناز و دلالش دارند
دوستی با تو حرامست که چشمان گشتخون عشاق بریزند و حلالش دارند
خرّما دور وصالی و خوشا درد دلیکه بمعشوق توان گفت و مجالش دارند
حال سعدی تو ندانی که ترا دردی نیستدردمندان خبر از صورت حالش دارند