شب فراق نخواهم دواج دیبا را

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

شب فراغ نخواهم دواج دیبا راکه شب دراز بود خوابگاه تنها را

ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانندکه احتمال نماندست ناشکیبا را

گرش ببینی و دست از ترنج بشناسیروا بود که ملامت کنی زلیخا را

چنین جوان که توئی برقعی فروآویزوگرنه دل برود پیر پای برجا را

تو آن درخت گلی کاعتدال قامت توببرد قیمت سرو بلند بالا را

دگر بهر چه تو گوئی مخالفت نکنمکه بیتو عیش میسر نمیشود ما را

دو چشم باز نهاده نشسته‌ام همه شبچو فرقدین و نگه میکنم ثریّا را

شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روزنظر بروی تو کوریّ چشم اعدا را

من از تو پیش که نالم که در شریعت عشقمعاف دوست بدارند قتل عمدا را

تو همچنان دل شهری بغمزهٔ ببریکه بندگان بنی‌سعد خوان یغما را

درین روش که توئی بر هزار چون سعدیجفا و جور توانی ولی مکن یارا