شبست و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
کلیات سعدی — غزلیات
شبست و شاهد و شمع و شراب و شیرینیغنیمتست چنین شب که دوستان بینی
بشرط آنکه منت بنده وار در خدمتبایستم تو خداوندوار بنشینی
میان ما و شما عهد در ازل رفتستهزار سال برآید همان نخستینی
چو صبرم از تو میسر نمیشود چکنم؟بخشم رفتم و باز آمدم بمسکینی
بحکم آنکه مرا هیچ دوست چون تو بدستنیاید و، تو به از من هزار بگزینی
برنگ و بوی بهار ای فقیر قانع باشچو باغبان نگذارد که سیب و گل چینی
تفاوتی نکند گر ترش کنی ابروهزار تلخ بگوئی هنوز شیرینی
لگام بر سر شیران کند صلابت عشقچنان کشد که شتر را مهار در بینی
ز نیکبختی سعدیست پای بند غمتزهی کبوتر مقبل که صید شاهینی
مرا شکیب نمیباشد ای مسلمانانز روی خوب لکم دینکم و لی دینی