صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمینعقل و طبعم خیره گشت از صنع رب‌العالمین

با جوانان راه صحرا برگرفتم بامدادکودکی گفتا تو پیری با خردمندان نشین

گفتم ای غافل نبینی کوه با چندین وقارهمچو طفلان دامنش پر ارغوان و یاسمین

آستین بر دست پوشید از بهار برگ شاخمیوه پنهان کرده از خورشید و مه در آستین

باد گلها را پریشان میکند هر صبحدمزان پریشانی مگر در روی آب افتاده چین

نوبهار از غنچه بیرون شد بیکتو پیرهنبیدمشک انداخت تا دیگر زمستان پوستین

این نسیم خاک شیرازست یا مشک ختنیا نگار من پریشان کرده زلف عنبرین

بامدادش بین که چشم از خواب نوشین برکندگر ندیدی سحر بابل در نگارستان چین

گر سرش داری چو سعدی سر بنه مردانه واربا چنین معشوق نتوان باخت عشق الا چنین