طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخنبا شهد میرود ز دهانت بدر سخن

گر من نگویمت که تو شیرین عالمیتو خویشتن دلیل بیاری بهر سخن

واجب بود که بر سخنت آفرین کنندلیکن مجال گفت نباشد تو در سخن

در هیچ بوستان چو تو سروی نیامدستبادام چشم و پسته‌دهان و شکرسخن

هرگز شنیدهٔ ز بُن سرو بوی مشک؟یا گوش کردهٔ ز دهان قمر سخن؟

انصاف نیست پیش تو گفتن حدیث خویشمن عهد میکنم که نگویم دگر سخن

چشمان دلبرت بنظر سحر میکنندمن خود چگونه گویمت اندر نظر سخن

ای باد اگر مجال سخن گفتنت بوددر گوش آن ملول بگوی اینقدر سخن

وصفی چنانکه لایق حسنت نمیرودآشفته حال را نبود معتبر سخن

در میچکد ز منطق سعدی بجای شعرگر سیم داشتی بنوشتی بزر سخن

دانندش اهل فضل که مسکین غریق بودهر گه که در سفینه ببینندتر سخن

شرم آیدم همی که قمر خوانمت بحسنهرگز شنیدهٔ ز دهان قمر سخن؟

گیرم که حال غرقه ندانند دوستانآخر درین سفینه ببینندتر سخن