عشق در دل ماند و یار از دست رفت
کلیات سعدی — غزلیات
عشق در دل ماند و یار از دست رفتدوستان دستی که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم در کام دلکی رسم؟ چون روزگار از دست رفت
بخت و رای و زور و زر بودم دریغکاندرین غم هر چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماندصبر و آرام و قرار از دست رفت
گر من از پای اندر آیم گو درایبهتر از من صدهزار از دست رفت
بیم جان کاین بار خونم میخوردور نه ایندل چند بار از دست رفت
مرکب سودا جهانیدن چسود؟چون زمام اختیار از دست رفت
سعدیا با یار عشق آسان بودعشق باز اکنون که یار از دست رفت