غلام آن سبک روحم که با من سر گران دارد
کلیات سعدی — غزلیات
غلام آن سبکروحم که با من سر گران داردجوابش تلخ و پنداری شکر زیر زبان دارد
مرا گر دوستی با او بدوزخ میبرد شایدبنقد اندر بهشتست آنکه یاری مهربان دارد
کسی را کاختیاری هست و محبوبی و مشروبیمراد از بخت و حظ از عمر و مقصود از جهان دارد
برون از خوردن و خفتن حیاتی هست مردم رابجانان زندگانی کن بهائم نیز جان دارد
محبت با کسی دارم کزو با خود نمیآیمچو بلبل کز نشاط گل فراغ از آشیان دارد
نه مردی گر بشمشیر از جفای دوست برگردیدهل را کاندرون بادست زانگشتی فغان دارد
بتشویش قیامت در، که یار از یار بگریزدمحب از خاک برخیزد محبت همچنان دارد
خوش آمد باد نوروزی بصبح از باغ پیروزیببوی دوستان ماند نه بوی بوستان دارد
یکی سر بر کنار یار و خواب صبح مستولیچه غم دارد ز مسکینی که سر بر آستان دارد؟
چو سعدی عشق تنها باز و و راحت بین و آسایشبتنها ملک میراند که منظوری نهان دارد