ما به روی دوستان از بوستان آسوده‌ایم

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

ما بروی دوستان از بوستان آسوده‌ایمگر بهار آید و گر باد خزان آسوده‌ایم

سروبالائی که مقصودست اگر حاصل شودسرو اگر هرگز نباشد در جهان آسوده‌ایم

گر بصحرا دیگران از بهر عشرت میروندما بخلوت با تو ای آرام جان آسوده‌ایم

هر چه از دنیا و عقبی راحتی و آسایشستگر تو با ما خوش درآئی ما از آن آسوده‌ایم

برق نوروزی گر آتش میزند در شاخسارور گل افشان میکند در بوستان آسوده‌ایم

باغبانرا گو اگر در گلستان آلاله‌ایستدیگریرا ده که ما با دلستان آسوده‌ایم

گر سیاست میکند سلطان و قاضی حاکمندور ملامت میکند پیر و جوان آسوده‌ایم

موج اگر کشتی برآرد تا باوج آفتابیا بقعر اندر برد ما بر کران آسوده‌ایم

رنجها بردیم و آسایش نبود اندر جهانترک آسایش گرفتیم این زمان آسوده‌ایم

سعدیا سرمایه‌داران از خلل ترسند و ماگر برآید بانگ دزد از کاروان آسوده‌ایم