مجلس ما دگر امروز به بستان ماند

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

مجلس ما دگر امروز ببستان ماندعیش خلوت بتماشای گلستان ماند

می حلالست کسیرا که بود خانه بهشتخاصه از دست حریفی که برضوان ماند

خط سبز و لب لعلت بچه ماننده کنی؟من بگویم بلب چشمهٔ حیوان ماند

تا سر زلف پریشان تو محبوب منستروزگارم بِسرِ زلف پریشان ماند

چکند کشته عشقت که نگوید غم دل؟تو مپندار که خون ریزی و پنهان ماند

هر که چون موم بخورشید رخت نرم نشدزینهار از دل سختش که بسندان ماند

نادر افتد که یکی دل بوصالت ندهدیا کسی در بلد کفر مسلمان ماند

تو که چون برق بخندی چه غمت دارد از آنکمن چنان زار بگریم که بباران ماند؟

طعنه بر حیرت سعدی نه بانصاف زدیکس چنین روی نبیند که نه حیران ماند

هر که با صورت و بالای تواش انسی نیستحیوانیست که بالاش بانسان ماند