مرا تا نقره باشد میفشانم
کلیات سعدی — غزلیات
مرا تا نقره باشد میفشانمترا تا بوسه باشد میستانم
و گر فردا بزندان میبرندمبنقد این ساعت اندر بوستانم
جهان بگذار تا بر من سر آیدکه کام دل تو بودی از جهانم
چه دامنهای گل باشد درین باغاگر چیزی نگوید باغبانم
نمیدانستم از بخت همایونکه سیمرغی فتد در آشیانم
تو عشق آموختی در شهر ما رابیا تا شرح آن هم بر تو خوانم
سخنها دارم از دست تو در دلولیکن در حضورت بیزبانم
بگویم تا بداند دشمن و دوستکه من مستی و مستوری ندانم
مگو سعدی مراد خویش برداشتاگر تو سنگدل من مهربانم
اگر تو سرو سیمین تن بر آنیکه از پیشم برانی، من بر آنم
که تا باشم خیالت میپرستمو گر رفتم سلامت میرسانم