مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

مرا تو غایت مقصودی از جهان ایدوستهزار جان عزیزت فدای جان ایدوست

چنان بدام تو الفت گرفت مرغ دلمکه یاد می‌نکند عهد آشیان ایدوست

گرم تو در نگشائی کجا توانم رفت؟براستان که بمیرم بر آستان ایدوست

دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دستبگو بیار که گویم بگیر هان ایدوست

تنم بپوسد و خاکم بباد ریزه شودهنوز مهر تو باشد در استخوان ایدوست

جفا مکن که بزرگان بخردهٔ ز رهیچنین سبک ننشینند و سرگران ایدوست

بلطف اگر بخوری خون من روا باشدبقهرم از نظر خویشتن مران ایدوست

مناسب لب لعلت حدیث بایستیجواب تلخ بدیعست از آن دهان ایدوست

مرا رضای تو باید نه زندگانی خویشاگر مراد تو قتلست وارهان ایدوست

که گفت سعدی از آسیب عشق بگریزد؟بدوستی که غلط میبرد گمان ایدوست

که گر بجان رسد از دست دشمنانم کارز دوستی نکنم توبه همچنان ایدوست