مرا خود با تو چیزی در میان هست
کلیات سعدی — غزلیات
مرا خود با تو چیزی در میان هستوگرنه روی زیبا در جهان هست
وجودی دارم از مهرت گدازانوجودم رفت و مهرت همچنان هست
مبر ظن کز سرم سودای عشقترود، تا بر زمینم استخوان هست
اگر پیشم نشینی دل نشانیوگر غایب شوی در دل نشان هست
بگفتن راست ناید شرح حسنتولیکن گفت خواهم تا زبان هست
ندانم قامتست آن یا قیامتکه میگوید چنین سرو روان هست؟
توان گفتن بمه مانی ولی ماهنپندارم چنین شیرین دهان هست
بجز پیشت نخواهم سر نهادناگر بالین نباشد آستان هست
برو سعدی که کوی وصل جاناننه بازاریست کانجا قدر جان هست