مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
کلیات سعدی — غزلیات
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هستیا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
بکمند سر زلفت نه من افتادم و بسکه بهر حلقه موئیت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیستدر و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گویدتا ندیدست ترا بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چکنم گر نکنم؟همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خامطمع عشق تو میورزم و بسکه چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببردآب هر طیب که در کلبهٔ عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بودجان و سر را نتوانگفت که مقداری هست
من ازین دلق مرقع بدر آیم روزیتا همه خلق بدانند که زنّاری هست
همه را هست همین داغ محبت که مراستکه نه مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماندداستانیست که بر هر سر بازاری هست