من اندر خود نمییابم که روی از دوست برتابم
کلیات سعدی — غزلیات
من اندر خود نمییابم که روی از دوست برتابمبدار ایدوست دست از من که طاقت رفت و پایابم
تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقیو گر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذّابم
بیار ای لعبت ساقی نگویم چند پیمانهکه گر جیحون بپیمائی نخواهی یافت سیرابم
مرا روی تو محرابست در شهر مسلمانانو گر جنگ مُغل باشد نگردانی ز محرابم
مرا از دنیی و عقبی همینم بود و دیگر نهکه پیش از رفتن از دنیا دمی با دوست دریابم
سر از بیچارگی گفتم نهم شوریده در عالمدگر رَه پای میبندد وفای عهد اصحابم
نگفتی بیوفا یارا که دلداری کنی ما راالا گر دست میگیری بیا کز سر گذشت آبم
زمستانست و بی برگی بیا ای باد نوروزمبیابانست و تاریکی بیا ای قرص مهتابم
حیات سعدی آن باشد که بر خاک درت میرددری دیگر نمیدانم مکن محروم ازین بابم