من ایستادهام اینک به خدمتت مشغول
کلیات سعدی — غزلیات
من ایستادهام اینک بخدمتت مشغولمرا از آنچه که خدمت قبول یا نه قبول؟
نه دست با تو درآویختن نه پای گریزنه احتمال فراق و نه اختیار وصول
کمند عشق نه بس بود زلف مفتولتکه روی نیز بکردی ز دوستان مفتول
من آنم ار تو نه آنی که بودی اندر عهدبدوستی که نکردم ز دوستیت عدول
ملامتت نکنم گر چه بیوفا یاریهزار جان عزیزت فدای طبع ملول
مرا گناه خودست ار ملامت تو برمکه عشق بار گران بود و من ظلوم جهول
گر آنچه بر سر من میرود ز دست فراقعلی التمام فروخوانم الحدیث یطول
ز دست گریه کتابت نمیتوانم کردکه مینویسم و در حال میشود مغسول
من از کجا و نصیحتکنان بیهده گوی؟حکیم را نرسد کدخدائی بهلول
طریق عشق بگفتن نمیتوان آموختمگر کسیکه بود در طبیعتش مجبول
اسیر بند غمت را بلطف خویش بخوانکه گر بقهر برانی کجا شود مغلول
نه زور بازوی سعدی که دست قوت شیرسپر بیفکند از تیغ غمزهٔ مسلول