من دوست می‌دارم جفا کز دست جانان می‌برم

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

من دوست میدارم جفا کز دست جانان میبرمطاقت نمیدارم ولی افتان و خیزان میبرم

از دست او جان میبرم تا افکنم در پای اوتا تو نپنداری که من از دست او جان میبرم

تا سر برآورد از گریبان آن نگار سنگدلهر لحظه از بیداد او سر در گریبان میبرم

خواهی بلطفم گو بخوان خواهی بقهرم گو برانطوعا و کرها بنده‌ام ناچار فرمان میبرم

درمان درد عاشقان صبرست و من دیوانه‌امنه درد ساکن میشود نه ره بدرمان میبرم

ایساربان آهسته رو با ناتوانان صبر کنتو بار جانان میبری من بار هجران میبرم

ای روزگار عافیت شکرت نکردم لاجرمدستی که در آغوش بود اکنون بدندان میبرم

گفتم بپایان آورم در عمر خود با او شبیحالا بعشق روی او روزی بپایان میبرم

سعدی دگربار از وطن عزم سفر کردی چرااز دست آن ترک خطا یرغو بقاآن میبرم

من خود ندانم وصف او گفتن سزای قدر اوگل آورند از بوستان من گل ببستان میبرم