من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

من ندانستم از اول که تو بیمهر و وفائیعهد نابستن از آن به که ببندی و نپائی

دوستان عیب کنندم که چرا دل بتو دادمباید اول بتو گفتن که چنین خوب چرائی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانهما کجائیم درین بحر تفکر تو کجائی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشانکه دل اهل نظر برد، که سریست خدائی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیندتو بزرگی و در آئینهٔ کوچک ننمائی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیباناین توانم که بیایم بمحلت بگدائی

عشق و درویشی و انگشت نمائی و ملامتهمه سهلست تحمل نکنم بار جدائی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشادر همه شهر دلی نیست که دیگر بربائی

گفته بودم چو بیائی غم دل با تو بگویمچه بگویم که غم از دل برود چون تو بیائی

شمع را باید ازین خانه بدر بردن و کشتنتا بهمسایه نگوید که تو در خانهٔ مائی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزدکه بدانست که دربند تو خوشتر که رهائی

خلق گویند برو دل بهوای دگری دهنکنم خاصه در ایام اتابک دو هوائی

کشتن شمع چه حاجب بود از بیم رقیبانپرتو روی تو گوید که تو در خانهٔ مائی