مگر دگر سخن دشمنان نیوشیدی
کلیات سعدی — غزلیات
مگر دگر سخن دشمنان نیوشیدیکه روی چون قمر از دوستان بپوشیدی؟
من از جفای زمان بلبلا نخفتم دوشترا چه بود که تا صبح میخروشیدی؟
قضا بنالهٔ مظلوم و لابهٔ محرومدگر نمیشود، ای نفس بس که کوشیدی
کنون حلاوت پیوند را بدانی قدرکه شربت غم هجران تلخ نوشیدی
بمقتضای زمان اقتصار کن سعدیکه آنچه غایت جهد تو بود کوشیدی