میندانم چکنم چاره من این دستان را
کلیات سعدی — غزلیات
میندانم چکنم چاره من این دستان راتا بدست آورم آن دلبر پردستان را
او بشمشیر جفا خون دلم میریزدتا بخون دل من رنگ کند دستان را
من بیچاره تهیدستم ازان میترسمکه وصالش ندهد دست تهیدستان را
دامن وصلش اگر من بکف آرم روزیندهم تا بقیامت دگر از دست آن را
در صفاتش نرسد گرچه بسی شرح دهدطوطی طبع من آن بلبل پردستان را
هوس اوست دلم را چه توان گفت اگردست بر سرو بلندش نرسد پستان را؟
نرگس مست وی آزار دلم میطلبدآنکه در عربده میآورد او مستان را
گر ببینم رخ خوبش نکنم میل بباغزانکه چون عارض او نیست گلی بستان را
هر که دیدست نگارین من اندر همه عمربتماشا نرود هیچ نگارستان را
نیست بر سعدی ازین واقعه و نیست عجبگر غم فرقت او نیست کند هستان را