نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید
کلیات سعدی — غزلیات
نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آیدو گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید
مرا تو جان شیرینی بتلخی رفته از اعضاالا ای جان بتن بازآ و گر نه تن بجان آید
ملامتها که بر من رفت و سختیها که پیش آمدگر از هر نوبتی فصلی بگویم داستان آید
چه پروای سخن گفتن بود مشتاق خدمتراحدیث آنگه کند بلبل که گل با بوستان آید
چسود آب فرات آنگه که جان تشنه بیرونشدچو مجنون بر کنار افتاد لیلی با میان آید
من ای گل دوست میدارم ترا کز بوی مشکینتچنان مستم که گوئی بوی یار مهربان آید
نسیم صبح را گفتم تو با او جانبی داریکزان جانب که او باشد صبا عنبرفشان آید
گناه تُست اگر وقتی بنالد ناشکیبائیندانستی که چون آتش دراندازی دخان آید
خطا گفتم بنادانی که جوری میکند عذرانمیباید که وامق را شکایت بر زبان آید
قلم خاصیتی دارد که سر تا سینه بشکافیدگربارش بفرمائی بفرقِ سر دوان آید
زمینِ باغ و بستان را بعشق باد نوروزیبباید ساخت با جوری که از باد خزان آید
گرت خونابه گردد دل ز دست دوستان سعدینه شرط دوستی باشد که از دل بر دهان آید