نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی
کلیات سعدی — غزلیات
نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندیکه ما را بیش ازین طاقت نماندست آرزومندی
غریب از خوی مطبوعت که روی از بندگان پوشیبدیع از طبع موزونت که در بر دوستان بندی
تو خرسند و شکیبائی چنینت در خیال آیدکه ما را همچنین باشد شکیبائی و خرسندی
نگفتی بیوفا یارا که از ما نگسلی هرگزمگر در دل چنین بودت که خود با ما نپیوندی
زهی آسایش و رحمت نظر را کش تو منظوریزهی بخشایش و دولت پدر را کش تو فرزندی
شکار آنگه توان کشتن که محکم در کمند آیدچو بیخ مهر بنشاندم درخت وصل برکندی
نمودی چند بار از خود که حافظ عهد و پیمانمکنونت بازدانستم که ناقض عهد و سوگندی
مرا زین پیش در خلوت فراغت بود و جمعیتتو در جمع آمدی ناگاه و مجموعان پراکندی
گرت جان در قدم ریزم هنوزت عذر میخواهمکه از من خدمتی ناید چنان لایق که بپسندی
ترش بنشین و تیزی کن که ما را تلخ ننمایدچه میگوئی چنین شیرین که شوری در من افکندی؟
شکایت گفتن سعدی مگر با دست نزدیکتکه او چون رعد مینالد تو همچون برق میخندی