هر چه در روی تو گویند به زیبایی هست
کلیات سعدی — غزلیات
هر چه در رویِ تو گویند بزیبائی هستوآنچه در چشم تو از شوخی و رعنائی هست
سروها دیدم در باغ و تامّل کردمقامتی نیست که چون تو بدلارائی هست
ای که مانند تو بلبل بسخندانی نیستنتوان گفت که طوطی بشکرخائی هست
نه ترا از من مسکین نه گل خندان راخبر از مشغلهٔ بلبل سودائی هست
راست گفتی که فرج یابی اگر صبر کنیصبر نیکست کسی را که توانائی هست
هرگز از دوست شنیدی که کسی بشکیبددوستی نیست در آندل که شکیبائی هست
خبر از عشق نبودست و نباشد همه عمرهر که او را خبر از شنعت و رسوائی هست
آن نه تنهاست که با یاد تو انسی داردتا نگوئی که مرا طاقت تنهائی هست
همه را دیده برویت نگرانست ولیکهمه کس را نتوانگفت که بینائی هست
گفته بودی همه زرقند و فریبند و فسوسسعدی آن نیست ولیکن چو تو فرمائی هست