هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش
کلیات سعدی — غزلیات
هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش؟نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش
آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویششوان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش
هر که از یار تحمل نکند یار مگویشوانکه در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
چون دل از دست بدر شد مثل کرهٔ توسننتوان باز گرفتن بهمه شهر عنانش
بجفائی و قفائی نرود عاشق صادقمژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش
خفتهٔ خاک لحد را که تو ناگه بسر آئیعجب ار باز نیاید بتن مرده روانش
شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندتکه همه عمر نبودست چنین سرو روانش
گفتم از ورطهٔ عشقت بصبوری بدر آیمباز میبینم و دریا نه پدیدست کرانش
عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیردبوستانیست که هرگز نزند باد خزانش
چه گنه کردم و دیدی که تعلق ببریدی؟بنده بیجرم و خطائی نه صوابست مرانش
نرسد نالهٔ سعدی بکسی در همه عالمکه نه تصدیق کند کز سر دردیست فغانش
گر فلاطون بحکیمی مرض عشق بپوشدعاقبت پرده بر افتد ز سر راز نهانش