هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گمارد

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گماردهر که محرابش تو باشی سر ز خلوت برنیارد

روزی اندر خاکت افتم ور ببادم میرود سرکانکه در پای تو میرد جان بشیرینی سپارد

من نه آن صورت پرستم کز تمنای تو مستمهوش من دانی که برده است؟ آنکه صورت مینگارد

عمر گویندم که ضایع میکنی با خوبرویانوانکه منظوری ندارد عمر ضایع میگذارد

هر که میورزد درختی در سرابستان معنیبیخش اندر دل نشاند تخمش اندر جان بکارد

عشق و مستوری نباشد پای گو در دامن آورکز گریبان ملامت سر برآوردن نیارد

گر من از عهدت بگردم ناجوانمردم نه مردمعاشق صادق نباشد کز ملامت سر بخارد

باغ میخواهم که روزی سرو بالایت ببیندتا گلت در پا بریزد و ارغوان بر سر ببارد

آن چه رفتارست و قامت و آن چه گفتار و قیامت؟چند خواهی گفت؟ سعدی طیبات آخر ندارد