هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشینیکبخت آنکه تو در هر دو جهانش باشی

غم و اندیشه دران دایره هرگز نرودبحقیقت که تو چون نقطه میانش باشی

هرگزش باد صبا برگ پریشان نکندبوستانی که چو تو سرو روانش باشی

همه عالم نگران تا نظر بخت بلندبر که افتد که تو یکدم نگرانش باشی

تشنگانت بلب ای چشمهٔ حیوان مردندتشنه‌تر آنکه تو نزدیک دهانش باشی

گر توان بود که دور فلک از سر گیرندتو دگر نادرهٔ دور زمانش باشی

وصفت آن نیست که در وهم سخندان گنجدور کسی گفت مگر هم تو زبانش باشی

چون تحمل نکند بار فراق تو کسیبا همه درد دل آسایش جانش باشی؟

ایکه بیدوست بسر می‌نتوانی که بریشاید ار محتمل بار گرانش باشی

سعدی آنروز که غوغای قیامت باشدچشم دارد که تو منظور نهانش باشی

سنگدل چشمهٔ، آبی که یکی چو هاروتتشنه میمیرد و نزدیک دهانش باشی