هرگز نبود سرو به بالا که تو داری

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

هرگز نبود سرو ببالا که تو دارییا مه بصفای رخ زیبا که تو داری

گر شمع نباشد شب دلسوختگان راروشن کند این غرّه غرا که تو داری

حوران بهشتی که دل خلق ستادندهرگز نستانند دل ما که تو داری

بسیار بود سرو روان و گل خندانلیکن نه بدین صورت و بالا که تو داری

پیداست که سرپنجهٔ ما را چه بود زوربا ساعد سیمین توانا که تو داری

سحر سخنم در همه آفاق ببردندلیکن چه زند با ید بیضا که تو داری؟

امثال تو از صحبت ما ننگ ندارندجای مگسست اینهمه حلوا که تو داری

این روی بصحرا کند آن میل ببستانمن روی ندارم مگر آنجا که تو داری

سعدی تو نیارامی و کوته نکنی دستتا سر نرود در سر سودا که تو داری

تا میل نباشد بوصال از طرف دوستسودی نکند حرص و تمنا که تو داری