همی زنم نفس سرد بر امید کسی
کلیات سعدی — غزلیات
همی زنم نفس سرد بر امید کسیکه یاد ناورد از من بسالها نفسی
بچشم رحم برویم نظر همی نکندبدست جور و جفا گوشمال داده بسی
دلم ببرد و بجان زینهار می ندهدکسی بشهر شما این کند بجای کسی؟
بهرچه در نگرم نقش روی او بینمکه دیده در همه عالم بدین صفت هوسی؟
بدست عشق چه شیر سیه چه مورچهٔبدام هجر چه باز سفید چه مگسی
عجب مدار ز من روی زرد و نالهٔ زارکه کوه کاه شود گر برد جفای خسی
بر آستان وصالت نهاده سر سعدیبر آستین خیالت نبوده دسترسی