وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را
کلیات سعدی — غزلیات
وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز راساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را
امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشنستآهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را
دوش ای پسر می خوردهٔ چشمت گواهی میدهدباری حریفی جو که او مستور دارد راز را
روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذّتیبنگر که لذّت چون بود محبوب خوش آواز را
چشمان ترک و ابروان جان را بناوک میزنندیا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را
من مرغکی پربستهام زان در قفس بنشستهامگر زانکه بشکستی قفس بنمودمی پرواز را
سعدی تو مرغ زیرکی خوبت بدام آوردهاممشکل بدست آرد کسی مانند تو شهباز را
شور غم عشقش چنین حیفست پنهان داشتندر گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را
شیراز پرغوغا شدست از فتنهٔ چشم خوشتترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را