وقت‌ها یک دم برآسودی تنم

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

وقتها یکدم برآسودی تنمقال مولائی لطرفی لا تنم

اِسقیانی و دعانی افتضحعشق و مستوری نیامیزد بهم

ما بمسکینی سلاح انداختیملا تحلوا قَتل مَن القی السلم

یا غریب الحسن رفقا بالغریبخون درویشان مریز ای محتشم

گر نکردستی بخونم پنجه تیزمالذاک الکف مخضوباً بدم؟

قَد ملکتَ القلبَ ملکا دائماخواهی اکنون عدل کن خواهی ستم

گر بخوانی ور برانی بنده‌ایملا ابالی ان دعالی او شتم

یا قضیب‌البان ما هذالوقوف؟گر خلاف سرو میخواهی بچم

عمرها پرهیز میکردم ز عشقما حسبت الآن الّا قد هجم

خلیانی نحو منظوری اقفتا چو شمع از سر بسوزم تا قدم

در ازل رفتست ما را دوستیلا تخونونی فعهدی ماانصرم

بذل روحی فیک امر هینخود چه باشد در کف حاتم درم؟

بنده‌ام تا زنده‌ام بی زینهارلم ازل عَبداً و اَوصالی رِمَم

شنعةُ العذّال عندی لم تُفدکز ازل بر من کشیدند این رقم

گر بنالم وقتی از زخمی قدیملا تلومونی فَجرُ حی ما التحم

ان تُردَ محو البرایا فانکشفتا وجود خلق ریزی در عدم

عقل و صبر از من چه میجوئی که عشقکُلما اَسستُ بنیاناً هدم

انت فی قلبی الم تعلم بهکز نصیحت کن نمی‌بیند الم؟

سعدیا جان صرف کن در پای دوستانّ غایات الامانی تُغتنم