چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکن
کلیات سعدی — غزلیات
چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکنتیرباران قضا را جز رضا جوشن مکن
هر که ننهادست چون پروانه دل بر سوختنگو حریف آتشین را طوف پیرامن مکن
جای پرهیزست در کوی شکرریزان گذشتیا بترک دل بگو یا چشم وا روزن مکن
کیست کو بر ما ببیراهی گواهی میدهدگو ببین آنروی شهرآرا و عیب من مکن
دوستان هرگز نگردانند روی از مهر دوستنی معاذالله قیاس دوست از دشمن مکن
مردن اندر کوی عشق از زندگانی خوشترستتا نمیری دست مهرش کوته از دامن مکن
شاهد آئینهست و هر کس را که شکلی خوب نیستگو نگه بسیار در آئینه روشن مکن
سعدیا با ساعد سیمین نشاید پنجه کردگر چه بازو سخت داری زور با آهن مکن
تا روان دارد* روان دارم حدیثش بر زبانسنگدل گوید که یاد یار سیمین تن مکن