چه باز در دلت آمد که مهر برکندی

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

چه باز در دلت آمد که مهر برکندی؟چه شد که یار قدیم از نظر بیفکندی؟

ز حد گذشت جدائی میان ما ایدوستهنوز وقت نیامد که بازپیوندی؟

بود که پیش تو میرم اگر مجال بودوگرنه بر سر کویت بآرزومندی

دری بروی من ای یار مهربان بگشایکه هیچکس نگشاید اگر تو در بندی

مرا و گر همه آفاق خوبرویانندبهیچ روی نمیباشد از تو خرسندی

هزار بار بگفتم که چشم نگشایمبروی خوب ولیکن تو چشم می‌بندی

مگر در آینه بینی و گر نه در آفاقبهیچ خلق نپندارمت که مانندی

حدیث سعدی اگر کائنات بپسندندبه هیچ کار نیاید گرش تو نپسندی

مرا چه بندگی از دست و پای برخیزد؟مگر امید ببخشایش خداوندی