چه خوشست بوی عشق از نفس نیازمندان

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

چه خوشست بوی عشق از نفس نیازمنداندل از انتظار خونین دهن از امید خندان

مگر آنکه هر دو چشمش همه عمر بسته باشدبورع خلاص یابد ز فریب چشم بندان

نظری مباح کردند و هزار خون معطلدل عارفان ببردند و قرار هوشمندان

سر کوی ماهرویان همه‌روز فتنه باشدز معربدان و مستان و معاشران و رندان

اگر از کمند عشقت بروم کجا گریزم؟که خلاص بیتو بندست و حیات بیتو زندان

اگرم نمی‌پسندی مدهم بدست دشمنکه من از تو برنگردم بجفای ناپسندان

نفسی بیا و بنشین سخنی بگوی و بشنوکه قیامتست چندان سخن از دهان خندان

اگر این شکر به بینند محدثان شیرینهمه دستها بخایند چو نیشکر بدندان

همه شاهدان عالم بتو عاشقند سعدیکه میان گرگ صلحست و میان گوسفندان