چه خوشست بوی عشق از نفس نیازمندان
کلیات سعدی — غزلیات
چه خوشست بوی عشق از نفس نیازمنداندل از انتظار خونین دهن از امید خندان
مگر آنکه هر دو چشمش همه عمر بسته باشدبورع خلاص یابد ز فریب چشم بندان
نظری مباح کردند و هزار خون معطلدل عارفان ببردند و قرار هوشمندان
سر کوی ماهرویان همهروز فتنه باشدز معربدان و مستان و معاشران و رندان
اگر از کمند عشقت بروم کجا گریزم؟که خلاص بیتو بندست و حیات بیتو زندان
اگرم نمیپسندی مدهم بدست دشمنکه من از تو برنگردم بجفای ناپسندان
نفسی بیا و بنشین سخنی بگوی و بشنوکه قیامتست چندان سخن از دهان خندان
اگر این شکر به بینند محدثان شیرینهمه دستها بخایند چو نیشکر بدندان
همه شاهدان عالم بتو عاشقند سعدیکه میان گرگ صلحست و میان گوسفندان