چه سروست آن که بالا مینماید
کلیات سعدی — غزلیات
چه سروست آنکه بالا مینمایدعنان از دست دلها میرباید
که زاد این صورت منظور محبوب؟ازین صورت ندانم تا چه زاید
اگر صد نوبتش چون قرص خورشیدببینم آب در چشم من آید
کس اندر عهد ما مانند وی نیستولی ترسم بعهد ما نپاید
فراغت زآنطرف چندانکه خواهیوزین جانب محبت میفزاید
حدیث عشق جانان گفتنی نیستو گر گوئی کسی همدرد باید
درازای شب از ناخفتگان پرسکه خواب آلوده را کوته نماید
مرا پای گریز از دست او نیستاگر میبنددم وَر میگشاید
رها کن تا بیفتد ناتوانیکه با سرپنجگان زور آزماید
نشاید خون سعدی بی سبب ریختولیکن چون مراد اوست شاید