چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
کلیات سعدی — غزلیات
چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداختکه یکدم از تو نظر بر نمیتوان انداخت؟
بلای غمزهٔ نامهربان خونخوارتچه خون که در دل یاران مهربان انداخت؟
ز عقل و عافیت آنروز بر کران ماندمکه روزگار حدیث تو در میان انداخت
نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت توبرست و ولوله در باغ و بوستان انداخت
تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهارکه دشمنم ز برای تو در زبان انداخت
بچشمهای تو کان چشم کز تو برگیرنددریغ باشد بر ماه آسمان انداخت
همین حکایت روزی بدوستان برسدکه سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت