چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداختکه یکدم از تو نظر بر نمیتوان انداخت؟

بلای غمزهٔ نامهربان خونخوارتچه خون که در دل یاران مهربان انداخت؟

ز عقل و عافیت آنروز بر کران ماندمکه روزگار حدیث تو در میان انداخت

نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت توبرست و ولوله در باغ و بوستان انداخت

تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهارکه دشمنم ز برای تو در زبان انداخت

بچشمهای تو کان چشم کز تو برگیرنددریغ باشد بر ماه آسمان انداخت

همین حکایت روزی بدوستان برسدکه سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت