چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانتآه اگر چون کمرم دست رسیدی بمیانت

در دلم هیچ نیاید مگر اندیشهٔ وصلتتو نه آنی که دگر کس بنشیند بمکانت

گر تو خواهی که یکیرا سخن تلخ بگوئیسخن تلخ نباشد چو بر آید بدهانت

نه من انگشت نمایم بهواداری رویتکه تو انگشت نمائی و خلایق نگرانت

دَرِ اندیشه ببستم قلم وهم شکستمکه تو زیباتر از آنی که کنم وصف و بیانت

سرو را قامت خوبست و قمر را رخ زیباتو نه آنی و نه اینی که هم اینست و هم آنت

ای رقیب ار نگشائی دَرِ دلبند برویماینقدر باز نمائی که دعا گفت فلانت

من همه عمر برآنم که دعاگوی تو باشمگر تو خواهی که نباشم تن من برخی جانت

سعدیا چاره ثباتست و مدارا و تحملمنکه محتاج تو باشم ببرم بار گرانت