چو نیست راه برون آمدن ز میدانت
کلیات سعدی — غزلیات
چو نیست راه برون آمدن ز میدانتضرورتست چو گوی احتمال چوگانت
براستی که نخواهم بریدن از تو امیدبدوستی که نخواهم شکست پیمانت
گرم هلاک پسندی ورم بقا بخشیبهر چه حکم کنی نافذست فرمانت
اگر تو عید همایون بعهد بازآئیبخیلم ار نکنم خویشتن بقربانت
مَهِ دوهفته ندارد فروغ چندانیکه آفتاب که میتابد از گریبانت
اگر نه سرو که طوبی برآمدی در باغخجل شدی چو بدیدی قد خرامانت
نظر بروی تو صاحبدلی نیندازدکه بیدلش نکند چشمهای فتانت
غلام همت شنگولیان و رندانمنه زاهدان که نظر میکنند پنهانت
بیا و گر همه بد کردهٔ که نیکت باددعای نیکان از چشم بد نگهبانت
بخاکپات که گر سر فدا کند سعدیمقصرست هنوز از ادای احسانت