چونست حال بستان ای باد نوبهاری
کلیات سعدی — غزلیات
چونست حال بستان ای باد نوبهاریکز بلبلان برآمد فریاد بیقراری
ایگنج نوشدارو با خستگان نگه کنمرهم بدست و ما را مجروح میگذاری
یا خلوتی برآور یا برقعی فروهلورنه بشکل شیرین شور از جهان برآری
هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآردچون بر شکوفه آید باران نوبهاری
عودست زیر دامن یا گل در آستینتیا مشک در گریبان بنمای تا چه داری؟
گل نسبتی ندارد با روی دلفریبتتو در میان گلها چون گل میان خاری
وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرواین میکشد بزورم وان میکشد بزاری
ور قید میگشائی وحشی نمیگریزددربند خوبرویان خوشتر که رستگاری
ز اول وفا نمودی چندانکه دل ربودیچون مهر سخت کردم سست آمدی بیاری
عمری دگر بباید بعد از فراق ما راکاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری
ترسم نماز صوفی با صحبت خیالتباطل بود که صورت بر قبله مینگاری
هر درد را که بینی درمان و چارهٔ هستدرمان درد سعدی با دوست سازگاری