کس درنیامدست بدین خوبی از دری
کلیات سعدی — غزلیات
کس درنیامدست بدین خوبی از دریدیگر نیاورد چو تو فرزند مادری
خورشید اگر تو روی نپوشی فرورودگوید دو آفتاب نباشد بکشوری
اول منم که در همه عالم نیامدهستزیباتر از تو در نظرم هیچ منظری
هرگز نبردهام بخرابات عشق راهامروزم آرزوی تو در داد ساغری
یا خود بحسن روی تو کس نیست در جهانیا هست و نیستم ز تو پروای دیگری
بر سرو قامتت گل و بادام روی و چشمنشنیدهام که سرو چنین آورد بری
روئی که روز روشن اگر برکشد نقابپرتو دهد چنان که شب تیره اختری
همراه من مباش که غیرت برند خلقدر دست مفلسی چو ببینند گوهری
من کم نمیکنم سر موئی ز مهر دوستور میزند بهر بُن موئیم نشتری
روزی مگر بدیدهٔ سعدی قدم نهیتا در رهت بهر قدمت مینهد سری
من کم نمیکنم ز سر این مهر و دوستیتور میزنی بهر سر موئیم نشتری