کهن شود همه کس را به روزگار ارادت

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

کهن شود همه کس را بروزگار ارادتمگر مرا که همان عشق اَوّلست و زیادت

گرم جواز نباشد بپیشگاه قبولتکجا روم که نمیرم بر آستان عبادت؟

مرا بروز قیامت مگر حساب نباشدکه هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت؟

شنیدمت که نظر میکنی بحال ضعیفانتبم گرفت و دلم خوش بانتظار عیادت

گرم بگوشهٔ چشمی شکسته‌وار ببینیفلک شوم ببزرگی و مشتری بسعادت

بیایمت که ببینم کدام زَهره و یارا؟روم که بیتو نشینم کدام صبر و جلادت؟

مرا هر اینه روزی تمام کشته ببینیگرفته دامن قاتل بهر دو دست ارادت

اگر جنازهٔ سعدی بکوی دوست برآرندزهی حیات نکونام و رفتنی بشهادت