کهن شود همه کس را به روزگار ارادت
کلیات سعدی — غزلیات
کهن شود همه کس را بروزگار ارادتمگر مرا که همان عشق اَوّلست و زیادت
گرم جواز نباشد بپیشگاه قبولتکجا روم که نمیرم بر آستان عبادت؟
مرا بروز قیامت مگر حساب نباشدکه هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت؟
شنیدمت که نظر میکنی بحال ضعیفانتبم گرفت و دلم خوش بانتظار عیادت
گرم بگوشهٔ چشمی شکستهوار ببینیفلک شوم ببزرگی و مشتری بسعادت
بیایمت که ببینم کدام زَهره و یارا؟روم که بیتو نشینم کدام صبر و جلادت؟
مرا هر اینه روزی تمام کشته ببینیگرفته دامن قاتل بهر دو دست ارادت
اگر جنازهٔ سعدی بکوی دوست برآرندزهی حیات نکونام و رفتنی بشهادت