گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری
کلیات سعدی — غزلیات
گر برود بهر قدم در ره دیدنت سریمن نه حریف رفتنم از در تو بهر دری
تا نکند وفای تو در دل من تغیریچشم نمیکنم بخود تا چه رسد بدیگری
خود نبود و گر بود تا بقیامت آزریبت نکند بنیکوئی چون تو بدیع پیکری
سرو روان ندیدهام جز تو بهیچ کشوریهم نشنیدهام که زاد از پدری و مادری
گر بکنار آسمان چون تو برآید اختریروی بپوشد آفتاب از نظرش بمعجری
حاجت گوش و گردنت نیست بزر و زیورییا بخضاب و سرمهٔ یا بعبیر و عنبری
تاب وغا نیاورد قوت هیچ صفدریگر تو بدین مشاهدت حمله بری بلشکری
بستهام از جهانیان بر دل تنگ من دریتا نکنم بهیچکس گوشهٔ چشم و خاطری
گر چه تو بهتری و من از همه خلق کمتریشاید اگر نظر کند محتشمی بچاکری
باک مدار سعدیا گر بفدا رود سریهر که بمعظمی رسد ترک دهد محقری